نویسش نقطهالف در نقطه الف
نقطهالف نام من است که قبلا نگین هم داشت ولی بعد افتاد:حذف تجملات غیرضروری/نقطه الف مبداهم هست:مبدا بدون تبیین نقاط دیگر تعریف نشده است/هیچ الفی نقطه ندارد/هیچ نقطه الفی وجود ندارد
Wednesday, May 21, 2008
یک بحثی در روانشناسی هنر هست٬ که هماهنگی کاراکترهای درونی افراد را٬ با تکنیک و شیوهی کاریشان بررسی میکند.
دربارهی هنرمندان شناختهشده٬ اغلب در در نقدها و بررسی آثارشان به نمونههایی از آن برخورد کردهایم. یعنی موضوع مهجور و ناشناختهای نیست.
یک روز با یکی از دوستان تصویرگرم (ماهنی تذهیبی)٬ درباره اشتراکات کارها و شخصیتهایمان حرف میزدیم و اینکه چقدر جالب است که از تشابه کاراکتر دو نفر٬ میشود حدس زد که کارهایشان هم به هم شباهتهایی داشتهباشد.
حالا این شباهت لزوماً فرمی و تکنیکی نیست. بلکه بیشتر به استخوانبندی اصلی کار- کاراکتر اثر مربوط میشود.
مثلا هردوی ما آدمهای آرام و خونسردی هستیم و مقید به یکسری رفتارها یا هنجارها. یا هر دو در حرکات و رفتارهای شخصیمان منظمایم. مثلاً اتاقمان معمولاً مرتب است یا اغلب روی صندلی صاف مینشینیم٬ بعد هی به ما میگویند راحت باشید! و ما هی میگوییم واقعاً راحتیم!
حالا همین اشتراکات رفتاری(که مایهی افتخار نیست! ویژگیهایمان است)٬ در کارهایمان هم دیدهمیشود. مثلاً هردو از اشکال منظم و هندسی و از فرمهای بسته زیاد استفاده میکنیم. در بیشتر کارهایمان فرمهای تزئینی دیدهمیشود یا تاشهای هنرمندانهی پاشیدهشده و رد قلم آزاد کمتر توی کارهایمان هست.
هردویمان هم تعریف کردیم که چطور ابتدا علاقهداشتهایم که یکجور دیگر کار کنیم و مثلاً بیشتر کارمان طراحیگونه باشد تا نقاشیگونه.
اما بههرحال هردو در روند کاریمان٬ به این نتیجه رسیدهبودیم که هماهنگترین شیوه همانی است که خودبخودی است و به زور نباید عوضش کرد؛ و اجازه دادهبودیم همان بشود که درونمان متمایل به آن است.
مثلاً٬ وقتی هیچکدام یادمان نمیآید که آخرینبار کی از کوره دررفتهایم٬ یا جیغو داد کردهایم٬ پس موقع کار هم یک تاش اکسپرسیو خودبهخود وسط کادر نمیافتد. مگراینکه درشرایط روحی متفاوتی باشیم. واگرنه٬ در حالت طبیعیمان٬ حتماً باید تقلبی کنیم و از روی عمد آن خطوط خشن را بسازیم٬ چون همسنخ نیست. حتی اگر خودمان اینجور کارکردن را دوست داشتهباشیم.
خلاصه٬ آنروز بحث خوبی داشتیم و قیاسهایی هم درباره دیگران داشتیم و بهخاطر نتایج جالب و بامزهای که میگرفتیم٬ کلی هیجانزده شده بودیم.
.
چندوقت پیش٬ با دوستان دیگر تصویرگر٬ در یک وورکشاپ بودیم و همینطور که حرف میزدیم٬ بحث آن روز را تعریفکردم؛ بهخیالم موقعیت خوبی بود که میشد با کارهایی که بچهها همانجا انجام میدادند٬ قیاسهای جالبی داشت.
البته٬ هیچ استقبالی از این موضوع نشد و بهنظر کسی هم آنقدر جذاب نیامد که ادامه بدهد.
اما نکتهی جالب٬ نظر یکی از آنها دربارهی حرفهایی که زدم٬ بود:"نگین میگه من خودم منظمم برای همین کارم هم منظمه!" و بعد عکسالعمل یکی دیگر٬ که یعنی "چه از خودراضی "!!! و البته به شوخی گذشت و من هم فکر کردم جمله به طنز بود٬ نه به طعنه.
.
حالا بعد از هفتهها٬ دوباره تعجب کردم که این موضوع دوربرد هم داشته و موجش از یک طرف دیگر که رسید٬ تازه فهمیدم چقدر برایشان باعث تفریح شده است که این از خودش چه متشکره!!!؟
یعنی اگر کفشم را نشان داده بودم و گفتهبودم چون خودم خوشگلم٬ کفشم هم خوشگله٬ هیچ فرقی نمیکرد.(چقدرم خوشگله!)
.
فقط گفتم ثبت شود٬ خاطره است٬ بلکه دیگران هم تفریحی کردند.
خودم هم همچنان مفتخرم به اینکه مرتبام!!!
.
......................................
توضیح تصویر: تقریباً بیربط است.
Sunday, May 11, 2008
انتخابِ تَرک یا تَرکِ انتخاب
پیشنوشت: چندماه پیش٬ بعد از خواندن نظرات امیرپویان شیوا دربارهی اعتیاد(+و+)٬ چیزهایی به ذهنم رسید که فرصت نشدهبود جمعبندی کنم.
البته این امکان هست که بین کسانی که اینجا را میخوانند٬ کسانی باشند که مواد مخدر و توهمزا مصرف میکنند. پس پیشاپیش از بیان نظریاتم عذر میخواهم؛ چون بهشخصه٬ هر مصرفی را با هر دوزی٬ اعتیاد مینامم و معتقدم که ترکنکردن مصرف٬ از سر ناتوانی در ترک است٬ و نه از سر انتخاب آگاهانهی ادامهی مصرف.
قطعاً اختلافنظری در رعایت احترام انسانی افراد٬ چه معتاد و چه با هر ویژگی دیگری نیست. اما اینکه به اتفاقاتی که برای بعضی از انسانهای محترم میافتد٬ چطور نگاه کنیم یا چه برداشتی از روند شکلگیری آن داشتهباشیم٬ و بهجز آن٬ اصلاً آن را مشکل-معضل بدانیم یا نه٬ حرف دیگری است. بهعلاوهی اینکه این مسئله را اصلاً نمیشود با موضوعاتی چون همجنسگرایی-که موضوعی مربوط به خود شخص است و مشکلات احتمالیاش دامنگیر دیگران نمیشود٬ قابلمقایسه دانست.
اتفاقاً من برخلاف شیوا٬ وقتی سنتوری مهرجویی را دیدم٬ متاسف شدم از اینکه فیلمنامه٬ اعتیاد قهرمان داستان را پوششی قرار داده بود برای ضعف سوژهی فرد٬ درمقابل بحرانهای فردی و اجتماعی. انگار که زندگی قرار بوده یک تشک مخملی صورتی باشد که رویش دراز بکشند و یکی هم بادشان بزند٬ و حالا قهرمان این داستان بینصیب مانده بود و میخواست با وهم و خیال-یا ویرانگری شخصی٬ از دنیای پست این آدمنماهای دون بالاتر برود و از مردم فرومایهای که برای یک لقمه نان جان میکنند و با سیلی صورتشان را سرخ نگهمیدارند دور و مبرا بماند.
.
تَرکِ انتخاب
اعتیاد یک انتخاب از سوی فرد نیست.
"شروع" به اعتیاد٬ ممکن است که بتواند حاصل یک "انتخاب آگاهانه" باشد٬ یا اصلاً انتخاب بهحساب بیاید.
اما بعد از اینکه این انتخاب صورت گرفت٬ دیگر اعتیاد را نمیتوان بهمثابه گزینهای درنظر گرفت که در هر بار از نو آگاهانه انتخاب میشود؛ بلکه از این بهبعد٬ مصرف مواد اعتیادآور ناگزیر فقط "ادامه دادهمیشود"٬ مگراینکه با نیروی زیادی جلوی آن گرفتهشود.
درواقع بعد ازاینکه مصرف مواد شروع شد٬ دیگر تنها گزینهی ممکن برای انتخابکردن-یا نکردن"ترککردن" است؛ درحالیکه آنچه هماکنون پیامد این مصرف پیش آمده٬ ضعیفشدن همین نیروی انتخابگری است که قرار بوده این انتخاب را انجام بدهد.(ضعف یا نابودگی سوژه)
.
تفریحزدگان
اغلب کسانی که گرفتار مصرف مواد اعتیادآورند٬ بههیچوجه خود را معتاد نمیدانند و فکر میکنند-یا به خود میباورانند- که این مصرف دلبخواهی و تعمدی است و هر زمان انتخاب دیگری داشتهباشند٬ میتوانند از آن خودداری کنند؛
البته بدیهی است که هرگز هم این "وقت" پیش نمیآید و فقط رفتهرفته دوزمصرفی بالاتر میرود.
اصلاً گرهی اعتیاد درهمین "توهم" است که "تفریحی کشیدن معتاد نمیکند". ابتدا فرد میخواهد تجربه کند ولی ظاهراً بعد از آن فراموش میکند که فقط بار اول٬ تجربه محسوب میشود.
درواقع هم اینها تفریحی میکشند٬ فقط چیزی که هست٬ در زندگیشان زیادی تفریح میکنند و کمکم دیگر به جز تفریح هیچ کار خاص دیگری نمیکنند.
.
نفرینشدگان
آدمهایی که لذتهای زندگیشان را بهتنهایی میبرند٬ و بعد دردها و مشکلاتشان را با دیگران تقسیم میکنند٬ نفرینشدگانند: آنها اول٬ لذتبردن از توهماتشان را٬-دوری از واقعیت و راحتی ذهن از رودررویی با زندگی را٬ انتخاب میکنند و انتخاب بعدیشان هم٬ لابد مبارزهنکردن برای بیرونآمدن از وضعیتشان است.درحالیکه بهای آن را به کمال با خانواده و نزدیکانشان تقسیم میکنند. کسانی که هیچ حق انتخابی دراینباره نداشتهاند و همیشه هم بیشترین درد و رنج را متحمل میشوند.
هرگز ندیده و نشنیدهام که یک معتاد٬ بهای انتخابش را بهتنهایی پرداختهباشد.
.
یادنوشت: پیشترها چندبار پیش آمد که بر کنجکاویم غلبه کنم تا این فضایی را که اینطورعاجزانه آدم را گرفتار میکند٬ امتحان نکنم. آنوقتها خیلی راجع به این موضوع پرسوجو و تحقیقات! میکردم و بهشدت برایم جذاب بود که واقعاً این چهطور احساسی میتواند باشد٬ که بعدش دیگر با هر بهای گزافی آدم را ول نمیکند٬ یا آدم ولش نمیکند.
اما مشاهدهی نزدیکتر آثار شاهکارهای این جذابیت! در دوستانی٬ مرا به این نتیجه رساند که رمز"ولنکردنی" ماجرا٬ نه در جذابیت حقیقی ماده ٬ بلکه در فرایند پنهانسازی ِ ضعف سوژه است.
حتی مواجهه با موارد خفیفتر هم٬ ثابت میکند که رویهمرفته این فضا٬ نهتنها چندان تجربهی غیرقابلچشمپوشیای نیست٬ بلکه هیچ چیزی بدتر از این نیست که بشر با دست خود یک جبر تازه بر زندگیش تحمیل کند. یا لااقل من یکی که حاضرنیستم چنین بهایی را در ازای تجربهی این فضا٬ بپردازم. آنهم درحالیکه بسیاری فضاهای جذابتر و زیباتر برای تجربه وجود دارد
.
دارم فکر میکنم که این روزها چند نوجوان و تازهجوان دارند برای سبکسنگین کردن همیندست وسوسهها روی نت میگردند؟
ای کاش کنجکاویهای بزرگتری در زندگی سراغشان بیاید؛ که لااقل ارزش بها دادن داشتهباشد و ایندست تجربهها را بیاهمیت کند .
.
پینوشت: البته اینها تمامش جملات قصاری بود در جواب به دعوت هوتن!
.
سپسنوشت: پیشنهاد میکنم این پست تنهاییپرهیاهو را که دربارهی همین موضوع است٬ بخوانید: بچهها مواظب باشید! (مدل اون موشه تو برنامه کودک) و
.
Friday, April 25, 2008
روابط عمومی
روابط عمومی از نوع اول:
۱. بعد از سالها دلبخواه-کاری٬ فعلاً دارم میروم سر کار و طبعاً طول میکشد تا زمان بتواند خودش را با من تطبیق بدهد.
.
۲. راهم دور است و این مسیر طولانی دارد مرا دوباره با روحیات جامعه بیشتر و بهتر آشنا میکند. انگار یادم رفته بود. از مردم دور شده بودم.
.
۳."من آرومم.خجالتی نیستم!" البته خودم هم هنوز درست مطمئن نیستم که این دوتا چقدر با هم فرق دارند.
بهرحال یکی از این خصوصیات یکبارباعث شد که وقتی توی تاکسی یک مزاحم کنارم نشسته بود٬ رویم نشود اعتراض کنم یا پیاده شوم. بیهیچ حرفی یک سنجاق قفلی از توی کیفم درآوردم و فرو کردم توی بازویش و اوهم تا آخر مسیر چسبید به آقای آنطرفی. این ماجرا مال شش-هفت سال پیش است.
.
۴. حالا کمتر آرامم٬ یا کمتر خجالتیام. نمیدانم کدامش. بهرحال این باعث شد که یکبار که لازم شد٬ سنجاق قفلی را از توی کیفم درآوردم و فقط تماشایش کردم. آقای کناری فوراً مرتب نشست.
یکبار بعدتر٬آنقدر آرامیم ریخته بود که اصلاً بدون اینکه سنجاق قفلی درکار باشد٬ برگردم به دختر کناریام بگویم "من همیشه با خودم یک سنجاق قفلی تیز دارم." و آقای کناری تا آخر مسیر بچسبد به در.
.
۵. بهنظرم فرق آرامها با ناآرامها این است که آرامها عمل میکنند و ناآرامها فقط حرفش را میزنند.
.
.................................
.
روابط عمومی از نوع دوم:
۱. صرف وجود کسی مثل خدیجه مقدم اصلاً آدم را به انسانیت امیدوار میکند.
۲. چقدر خبر خودکشی این دانشجو تکاندهنده و تلخ بود.
۳.امیدوارم حوصله کنم بروم به کاندیداهای اصلاح طلب رای بدهم.
۴. به اینجا هم سر بزنید. البته موضع من صرفنظر از قوانین جنسیتی٬ این است که بهجز قاتلین بالفطره و زنجیرهای٬ مجازات هیچ قتلی نباید یک قتل قانونی دیگر باشد. کلاً با قانون اعدام مخالفم و امیدوارم روزی برسد که جان انسان ها فروختنی و خریدنی نباشد. هرمقدار که بتوانید بپردازید خوب است.
۵. جشنوارهای در ماه جاری دربارهی شعر و ادبیات برگزار میشود که هدفش جمعآوری و چاپ آثار بدون خط فکری خاص است.اگر مایل به همکاری هستید با آقای محسن سراجی تماس بگیرید. البته من ایمیل توضیحات را برای کسانی که آدرسشان را داشتهباشم ارسال میکنم.
۶. ظاهراً یکی دیگر از تغییرات سال جدید هم این است که اینجا وبلاگیتر شود. تصمیم که نه٬ خودبخود شد. شاید هم چون خودم دارم سطحیتر میشوم. سطحیتر و شادتر. فعلاً روی سطح آبم٬ که خورشید گرم دارد و شبها ماه دارد و ماهیهای این بالا رنگی و چالاک و کوچکند. برعکس ماهیهای سرد و گنده و کند آن پایین٬ که خاکستری-نقرهایِ خنکند.
.
Saturday, April 05, 2008
چنگ-سنجی موسیقی
پیشنویس: این پست به دعوت مگس به بازی "موسیقی موردعلاقهمان" نوشتهشدهاست. (۱)
.
۱.
وقتی موسیقیای به دلم چنگ میزند٬ دوستش دارم.
چنگ زدنش اینطوری است که انگار نتها از وسط نافم رد میشوند.
وقتی موسیقیای برای بار اول دلم را چنگ میزند دوست دارم گریه کنم یا بدوم. بعد دچارش میشوم.
.
۲.
بعضی از قطعات کامل و مرتب و عالیاند٬ میدانم که از بهترینها هستند اما به دلم چنگ نمیزنند. دچارشان نمیشوم. نمیدانم چرا.(همینها شاید به دل کلیها حسابی چنگ میزنند.)
بعضی از آهنگها هستند که اصلاً شخصیتی ندارند٬ اما بیهوا به دلم چنگی میزنند. معمولاً فقط تا یک مدتی. بعد کمکم چنگشان از بین میرود و از روحم میافتند.
بعضیها هم هستند که مادامالعمر هروقت بشنوم نتهایشان باز از توی تار و پود دلم رد میشوند. اینها انگار رمزش را بلدند. حتی وقتی که عوض میشود.
.
۳.
نمیشود فکر کرد که کدام موسیقی بهتر است و بعد آن را بیشتر دوست داشت.
موسیقی خودبخودی است. خودش میآید رد میشود. ممکن است همه جا را بههم بریزد. یا ممکن است اصلاً نفهمی کی رد شد.
.
چنگیها
برای من فهرست کردن علایق کار خیلی سختی است٬ یکدفعه آنقدر گزینه در ردیف"آنچه دوست دارم" میبینم که اگر بهجایش چیزهایی را که "دوست ندارم" ردیف کنم٬ شاید دقیقتر و مطمئنتر است. برای همین چیزهایی را که اول به ذهنم رسید نوشتم و باقی را حذف کردم که زیادتر از این نشود!
.
۱.موسیقی سنتی ایرانی.مثل شهرام ناظری که صدایش کلاً چنگآور است. یا مثل خیلی از کارهای علیزاده. مثلاً پرواز پرندگانش که چنگی از جنس دلهرهی صعود دارد... صدای تار.
۲.قطعات پیانوی دوره رمانتیک مخصوصاً شوپن٬ که چنگهای بزرگِ دلی میاندازد. یا کارهای موتزارت که چنگِ شیرینی پُر از شور دارد. رکوئیمش که چنگ دلخراش شورناکی دارد. یا کارهای ویوالدی که چنگ دلانگیزی دارند. مخصوصاً کنسرتو ریکوردرهایش.
۳. آوازهای قدیمی ایرانی. که هم دلنشیناند٬ هم چنگ میزنند. بخصوص آنهایی که انگار کیفیت ضبطشان هم بد بوده!
۴. لحن و رنگ صدای ادیت پیاف ... کلاً شانسونهای قدیمی فرانسوی چنگآورند. هروقت گوش بدهم دلم شریک است.
۵. موسیقی فولکور منطقه بالکان و اسپانیا چنگیهای وحشیاند. تاریخمصرف که ندارند. کولیهای اسپانیا و رومانی٬ اصلاً دیوانه میکنند!
۶. کارهای پرایزنر چنگهای خونسرد میاندازد. کارهای جان ویلیامز چنگی دلخراش دارند ٬ یا مثلاً موسیقی فیلم "یکشنبهی غمگین" که چنگش جنون و شور و اندوه را با هم دارد و اصلاً فیلم درباره همین است واسم آهنگسازش متاسفانه یادم نیست...یا پیمان یزدانیان٬ با چنگی از جنس شوق و اندوه. یا موسیقی متن مرد مردهی نیل یانگ...چنگی وهمانگیز و سرد...
۷. تانگو چنگ حرکتی دارد: روحت همراه تنت به رقص درمیآید.
۸. پاپهای چنگی هم کم نیست. مثلاً "نیروانا" (آنپلاگد!) ٬چندتا از کارهای کویین٬ لئونارد کوهن٬ چندتا از کارهای متالیکا و دایر استریت... و کارهای قدیمی...و کلی از آنهایی که بیشتر دورهایند. ( دورهایها کلاً بیشتربهکار دودرجا زدن و دویدنم میآیند٬ بههمین خاطر چنگ نزنند هم مهم نیست!)
۹. از پاپهای ایرانی فرهاد مهراد و فرامرز اسلانی ...و بعضی از کارهای ابی و گوگوش...و بعضی از کارهای کورش یغمایی و کاوه یغمایی. ( البته برای دویدن و غیره! از غیرچنگیهایی مثل هومنکامران یا بعضی ازپاپهای زیرزمینی داخلی و اینها هم که اسم بیشترشان را نمیدانم استقبال میکنم!)
۱۰. غیر از تمام اینها٬ هر قطعهای که پدرام(برادر بزرگه) میزند! چون بهرحال نتهایش از توی دلم رد میشود. وقتیکه مسافرت بودم از بزرگترین دلتنگیهایم این بود که صدای پیانوی او را در خانه نمیشنیدم.( یعنی بهحد مرگ دلتنگ این صدا شده بودما!) درحالیکه همیشه یک قطعه که نیست. اما حسش برای من انگار که یکی باشد... ترجمانی از یک کل.
.
آفساید
این تخطی از بازی است٬ اما از این گروه موسیقی هم متنفرم٬ چون نه تنها چنگی به دلم نمیزنند٬ بلکه مستقیماً هم روی اعصابند:
۱. موسیقی سنتی ترکی (منظورم ترکیه است٬ نه ترکی قفقاز یا آذربایجان یا ترکمنستان که چنگیاند. همان موسیقی که توی کافههایشان میخوانند.البته کارهای پاپ ترکیهای هم کلاً میرود روی اعصابم. )
۲. موسیقی سنتی عربی (یکی آن که با آن رقص شمشیر میکنند. و یکی آنکه مخصوص کافهشان است. منظورم کلاً موسیقی عربی که کارهای پاپ خوشگلی هم دارد نیست. عجب توضیحات تخصصیای!)
۳. موسیقی کافهای ایران ( یا کوچه باغیها که بهجز آهنگهای افتان کشدار بیشخصیت٬ ترانههایش هم اراجیف است.) امثال حمیرا و سوسن کوری هم با تفاوتهایی در همین دسته قرار میگیرند. همینطور پاپهایی مثل شهره و شهرام صولتی!
۴. اسم سبکش را نمیدانم ولی یک نوع موسیقی آوازی هست که کاراکترِ کشیشهای خوشحال را دارد و معمولاً مبلغین مدرن مسیحی یا گروههای شبیه تکنولوژی فکر(!) میخوانند و شاید یکجور آواز کلیساییِ تبدیل به پاپ شده(!) باشد و تمامشان هم شبیه همند. یکی تکخوانی میکند و بقیه دستهجمعی جواب میدهند. ترانههایشان هم معمولاً در وصف زیباییهای جهان و تشکر و آرامش و اینهاست و اینکه مثلا ما همه امیدوار و شادیم! امریکاییهای مومن نیکوکار طرفدارش هستند. یک نوع موسیقی پاپ آلمانی هم هست که خیلی شبیه این است.(واقعاً معرفی کامل و واضحی بود!)
۵. ارکستر!هایی که همهی نوازندگان توی آن فقط دف میزنند! نوحهخوانی هم در همین گروه میآید.چون موسیقیت هیچکدام قطعی نیست.
.
دعوتنامه: هرکی اینجا را خواند و دلش خواست بنویسد دعوت است! قسمت نفرتش را هم بنویسد.
.
---------------------------------------
۱) صدرا بنیاسدی از دو جهت عزیز است٬ اول اینکه هنرمند و خلاق و خوش-درک(۲) است و دیگر اینکه پسر محمدعلی بنیاسدی است که محبوبترین استاد من بوده و هست.
۲) خوشـدرک یعنی کسی که قوه ادراکش خوب کار میکند. بعضیها ممکن است هر چیزی را یاد بگیرند.یعنی فقط یاد بگیرند. اما بعضیهای دیگر وقتی یاد میگیرند٬ درک هم میکنند. یعنی واقعاً میفهمند.
.
Friday, April 04, 2008
سوتستان۸۶
۱. برادرم بیلچهی مسافرتی را که تازه خریده بود٬ نشانم داد.(از این بیلچههای تاشو که برای چادر زدن و کارهای اضطراری سفری استفاده میکنند) همینطور که با دقت آن را تا میکردم و باز میکردم٬ گفتم: "به به! اقیانوس هم که داره!"
منظورم "قطبنما" بود..
۲. در یکی از داستانهای هزارتو(نشانه) نوشتهبودم" بند لباس٬ روی جناقِ سینه پیچ میخورد"
و منظورم "استخوان ترقوه" بوده. این را بعداً وقتی که داشتم به یک دوست آناتومی درس میدادم! فهمیدم.(نه ببین٬تو بلد نیستی این یک جناقه!)
در یکی از افلباتیها هم نوشتهبودم "طره"ی پنجره و منظورم "هرّه" بوده٬ هیچکس هم نفهمیدهبود تااینکه یک دراکولای قرون وسطایی لوش داد.
.
۳. رفته بودم اختتامیه نمایشگاهی که تویش یک کار داشتم. دلم برای دوستی شدیداً تنگ بود و فکرم پاک مشغولش. فقط با کاتالوگی سنگین بهدست٬ ثانیهشماری میکردم کارم زودتر تمام بشود بروم کمی ببینمش.
یکدفعه بیمقدمه ازم میپرسند: نظر شما راجع به کاتالوگ امسال نمایشگاه چیه؟ مثلاً در مقایسه با پارسالی؟
(در این لحظه تقریباً هیچی از هیچی سرم نمیشود!) ولی نمیدانم کی مجبورم کردهبود بهجای اینکه بگویم نظری ندارم یا بعداً با دقت میبینم٬ بیدرنگ با قیافهی ماتمزده - میمیک همیشگی درهنگام قرار گرفتن در موقعیت ناخواسته- اولین چیزی را که بهذهنم میرسد عین احمقها تکرار کنم: "خیلی سنگین است!"
با چشمهای گردشده به من زل زدهاند و من که خندهام گرفته٬ میفهمم دارم قرمز هم میشوم. (هیچی بابا حالا یه چرتی گفتم٬دیگه گیر ندین! یا اقلاً شما هم بخندین٬ بخندیم!)
-یعنی چیش سنگینه؟ خودش یا توش؟
یک کمدی واقعی است؛ نه میتوانم نخندم٬ نه میتوانم درستش کنم.(مثلاً ببینید٬ من دوساعته اینجا وایسادم ٬کاتالوگ توی دستم٬ میخوام زودتر برم٬ حالا این چرا اینقدر سنگینه! چه کاتالوگ بدی ساختین!!!)
بعد میفتم به پرت و پلا گفتن که مثلاً درستش کنم. مثلاً اینکه کاغذ ارزانها سنگینترند و برای همینه که رنگ چاپتان هم خوب درنیامده و مثلاً سفیدها صورتی شده؛ بعد از گرافیکش میپرسند و میگویم کار گرافیک پارسال بهتر بود٬ آنهم درحالیکه اصلاً کاتالوگ امسال را هنوز درست نگاه نکردهام. انگار باید حتما یک چیزی بگویم. (مجبورم! میفهمید؟) پس وقتی مطمئن میشوم بهاندازه کافی چرند گفتهام٬ میگویم کلاً کارها خیلی بهتر است و خستهنباشید و... خب من دیگه میرم!
.
سپسنوشت: البته این چندتا بهنظرم بامزه آمد وگرنه من که در ۸۶ فوق تخصص سوتیگریم را گرفتم.
.





